شاید...

همچون یک کودک پر انرژی، سرشار از شور و هیجان یادگیری بودم، با انتخاب، و نه از روی اجبار، وارد آن موسسه شدم، دلم می خواست شغل و تحصیلاتم با هم همخوانی داشته و کاری یاد بگیرم که همه کس پسند باشد، می خواستم کاری بیاموزم که منحصر به یکجا نبوده، بازار کار گسترده ای داشته و اگر نتوانستم در یکجا کار کنم، محیط کارم را عوض کنم، قدرت مانور داشتن و آزادی عمل، با ذات من گره خورده است، من نمی توانم با فرمول و دستور، کار کنم، من از آدمهایی که می خواهند نادیده ام بگیرند متنفرم میشوم، برای همین، سمت مدیر فروشی یک شرکت بزرگ را رها کردم و حسابرس شدم، آن روزها حقیقتاً برایم مهم نبود که چقدر دریافت می کنم  یا مهم نبود که قرار است چند ساعت کار کنم، برایم یاد گرفتن و موفقیت در کار، مهم بود،

 در شغل قبلی به شهادت همه اطرافیان، خاصه مدیر عامل شرکت، موفق بودم، مدیر عامل می گفت که تو آدم با استعدادی هستی، من از توهم و خودپنداری، تصور موفقیت پیدا نکردم، حقوق دریافتی و جایگاهی سازمانی که به دست آمد، شاهد بر توفیق من بود، در حرفه جدید، موفقیت و یادگیری، انگیزه های اصلی من بودند، این روزها که هفتمین سال فعالیتم در این حرفه است، نیروهای جدید را با خودم مقایسه می کنم، بی تردید و البته بدون جهت گیری و خود برتربینی، اصلاً با روزهای اول من هیچ شباهتی ندارند، نیروهایی که از همان ابتدا، آزادی، تفریحات و مقایسه ها، حجاب موفقیت و شور و اشتیاق آنها می شود و بی انگیزگی و سردرگمی، جاده بلاگریزی است که از سال دوم فعالیت خود به آن وارد شده و در نهایت با دریافت یک پیشنهاد معمولی و با چندر غاز تفاوت حقوق، ترک کار رقم می خورد،

 بگذریم، حال و هوای شغل جدید و مسیر طولانی که باید تا موفق شدن طی می کردم، آرام و قرارم را ربوده بود، کنجکاو و فعال بودم و پس از پی بردن به راز اعدادی که در صورتهای مالی منعکس میشد، از صمیم قلب و به معنای واقع، شگفت زده می شدم، از چیزهایی لذت میبردم که شاید به تعبیر دیگران، کاری عبث و مزخرف به نظر برسند، در بحث ها شرکت می کردم و بطور مداوم مطالعه، دوست داشتم سریع تر پیشرفت کنم و روی من حساب کنند، موفقیت در دوران لیسانس و فوق لیسانس و شغل قبلی، اعتماد به نفسم و در کنار آن توقعم را بالا برده بود، اما نگرانی محیط جدید، گریز ناپذیر بود، روزهای اول با رضایت کامل سرپرست سپری شد و کم کم اعتماد حاصل گردید، قبل از اینکه سابقه ام به دو سال برسد، سرپرستی چند کار کوچک به من سپرده شد و آن کارها هم، با رضایت مدیران سخت گیر موسسه، انجام شد،

آن روزها وقتی از کار برمیگشتم، روی ابرها بودم، انگار دنیا به من لبخند زده بود و در شغل دومم هم توفیق یافته بودم، آن روزها از اینکه جوان مستعدی هستم، به خودم می بالیدم و به همه می گفتم، من هر کاری دیگری هم که بکنم، موفقم، اواسط سال سوم فعالیت من، با قبولی آزمون رده همراه بود، در آن آزمون بعضی از کسانی که قبل از من وارد موسسه شده بودند، قبول نشدند و این موفقیت را برای من دلپذیرتر می ساخت، مدیران موسسه به جز یک نفر، با من همراه بودند و روزگار به وفق مراد، در آن سال، 6 کار را مستقیماً به مدیران موسسه تحویل دادم، من سرپرست شده بودم و داشتم بی واسطه با مدیر کار می کردم، آن هم قبل از سه سال. بهتر از این نمی شد، من یک نیروی استثنایی شده بودم، این قضیه در گذشته سابقه نداشت، اما این دوره خوش، به سال چهارم نکشید و پس از یک سوء تفاهم، همه چیز عوض شد،

من مسئول آن کار نبودم، مسئول کار برای امتحان، مرخصی گرفته بود، چون سرپرست، شخص دیگری بود، مدارکی را که باید از تیم تحویل می گرفتم، تحویل نگرفته بودم، مدیری که از من خوشش نمی آمد، سوال پرسید، جوابش را نمی دانستم، به همان دلیل که گفتم، پشت پرده، بین مدیران، مذاکراتی صورت گرفت و از آن روز به بعد، دیگر موفق نبودم!، بعدها در بین صحبتهای همان مدیر، متوجه شدم که او اعتقاد داشته که زیاد به من میدان داده شده و من استحقاق این پیشرفت را نداشته ام، او می گفت که من ساختارهای حرفه را رعایت نکرده ام و خیلی سریع، تمایل داشته ام که با مدیر کار کنم، من از تجارب سرپرستان استفاده نکرده ام، حتی یکی از سرپرستان می گفت که من خودم را تافته جدا بافته میدانسته ام و بیشتر از اینکه تمایل داشته باشم با نیروها همراهی کنم، خودم را به مدیرها تحمیل کرده ام، او اعتقاد داشت که من و چند نفر دیگر از نیروها، آسیب دیده مدیریت نادرست هستیم، او حتی به تصمیمات مدیرها هم اعتقادی نداشت، من در این شرایط فقط می توانستم خودم را اثبات کنم و به آنها نشان بدهم که اینطور نیست و آنچه او می گوید، بدون حب و بغض نیست،

سال پنجم فعالیتم در آن موسسه با همین انگیزه و نیت شروع شد، نمی توانستم قبول کنم که در عین شایستگی، موفق نباشم، در سال قبل و  با شرایط روحی نا مناسب، در آزمون حسابدار رسمی هم رد شدم، عجب سالهایی بود، جدال نابرابری آغاز شده بود، من برای بازپس گرفتن جایگاهم در موسسه از هیچ تلاشی مضایقه نمی کردم، آن زمان من در دانشگاه پیام نور هم تدریس می کردم ولی برای رسیدن به هدفم، آن کلاسها را هم کنسل کردم،

اولین حضورم در کار حسابرسی و در آغاز سال پنجم با سرپرست ارشد و مدیری بود که هر دو به من اعتقاد نداشتند، من آن را یک فرصت تعبیر کردم و تلاشم را برای اثبات توانایی هایم مضاعف، ساعت های کار طولانی را با عدم همکاری آنها جبران کردم، من به عنوان مسئول کار وارد شرکت می شدم، ولی نه نیروهای کارآمد به من داده می شد و نه دستم را باز می گذاشتند، در تماس های تلفنی که با سرپرست ارشد موسسه داشتم، جمله ای که من از آن متنفرم بارها تکرار می شد: " شما به این مسایل کاری نداشته باشین، ما بعداً خودمان با شرکت صحبت می کنیم." بعد از هر تماس تلفنی، احساس یأس و نا امیدی می کردم ولی باز چند قدم راه می رفتم و کارم را از سر میگرفتم. گاهی نیروی زیر دست من مستقیماً با خود سرپرست ارشد قرار گذاشته که برای گرفتن مدرک به دفتر مراجعه کند ولی من اصلاً خبر نداشتم، باز هم چند قدم راه می رفتم و کارم را از سر می گرفتم.

سرپرست ارشد برای تحویل گرفتن کار به محل صاحبکار آمد و من کار را مرتب به او تحویل دادم، او از من و بچه های تیم تشکر کرد و رفت. خواسته بود تا زونکن های رسیدگی را به دفتر موسسه ببرم، بردم، بعد خواست که بروم و استراحت کنم، فردای آن روز، میلاد امام علی بود و تعطیل، همراه خانواده داشتیم آماده میشدیم که ناهار بخوریم که دیدم از موسسه چند بار با من تماس گرفته شده، با تعجب تماس گرفتم، سرپرست ارشد گوشی را برداشت و بعد گفت که از کارم راضی نیست و پرونده ها ناقصند و قصد دارد فردا نیروها را برای تکمیل پرونده به شرکت برگرداند، سرم از حرفایش درد گرفته بود، می گفت فردا در دفتر با من خصوصی صحبت خواهد کرد،

عصبانی شدم و بلافاصله خودم را به موسسه رساندم، روز تعطیل، با دیدن من تعجب کرد، فکر میکنم آن روز صورتم از شدت عصبانیت، سرخ شده بود، درب اتاق را بست و گفت میخواهم خصوصی مطالبی را به شما بگویم، با ژستی حق به جانب، گفت که از کیفیت کار راضی نیست، گفت فلان حساب را ندیده اید، جواب دادم، گفت فلان کار را نکرده اید، جواب دادم، در نهایت حرف خودش را میزد، گفت تازه با تیم ما شروع به کار کرده ای و به سرعت یاد میگیری، با دلی شکسته و حس عمیقی از شکست، برگشتم، ولی باز میگفتم که در کارهای بعدی این نواقص را هم جبران می کنم تا جای هیچ شک و شبهه ای نماند، میگفتم هنوز جای کار هست، او این مسائل را برای کیفیت کارش و برای ارتقاء من زده، میگفتم زبانش تلخست ولی معلم سخت گیر، باعث رشد و پیشرفت آدم می شود، خدا را شکر میکردم که مشکلاتم را دلسوزانه و پشت درهای بسته گفته و احترامم را نگه داشته است،

اما این همه ماجرا نبود، تمام مطالبی که آن روز به من گفت، چند روز بعد در بین پرسنل موسسه پخش شده بود و حتی کمک حسابرس ها و نیروهای تازه وارد هم آنها را میگفتند، من نیروی خوبی بودم و کارم را قبول داشتند ولی روز به روز داشتم بیشتر در باتلاقی که برایم ایجاد کرده بودند فرو می رفتم، حالا کم کم داشت سوال پیش می آمد که او واقعاً نیروی خوبی بوده؟!. متأسفانه در این حرفه، فاصله بین صفر تا صد را به سختی طی میکنی ولی به راحتی هم به پایین کشیده می شوی، جالب بود که پرونده هایی که تهیه کرده بودیم را به اصطلاح خودش، پایش کرده بود و کلی کپی و پرینت و مدارک را از آن بیرون ریخته بود، نسخه ای از صورتهای مالی که تهیه کرده بودم و حجم قابل توجهی توضیح و تفصیل روی آنها نوشته بودم را هم از پرونده بیرون آورده بود، بعد از آن، من دیگر آن نسخه از صورتهای مالی را ندیدم، وقتی سراغش را گرفتم، گفت لازم نیست که در پرونده باشد، مسئول کنترل کیفی ایراد می گیرد‼‼، استدلال هایش، حتی آپاندیس آدم را تحت تاثیر قرار می داد، هنوز هم نمی دانم از کجا به چنین توهماتی دست پیدا می کرد‼‼‼،

بازهم کوتاه نیامدم، به خودم گفتم در کار بعدی ثابت می کنم که با چه کسی طرف است، ثابت می کنم که هنوز از بهترین نیروهای موسسه هستم، کار بعدی را زودتر به من اعلام کردند، من پرونده های سال قبلش را مطالعه کردم و به ریز، نکته برداری کردم که چطور میتوانم بهترین کارم را انجام دهم، قبل از انجام اینکار به یکی دیگر از سرپرست ارشدهای موسسه، کاری تحویل دادم که هنوز که هنوز است از آن کار تعریف می کند، او آن کار را نه خوب، بلکه عالی ارزیابی می کند،

قبل از شروع کار، آقای سرپرست ارشد، با من صحبت کرد و گفت که اگر در اینکار رضایت او را حاصل نکنم، با من کمتر کار خواهد کرد، این توهین بزرگی بود، ولی باز هم مصمم بودم، اما در بین حرفایش گفت که من با ساختار قبلی شکل گرفته ام و دیگر قابل تغییر نیستم، این جمله دو پیام داشت: اول اینکه او بعد از انجام کار قرار است چکار کند، او بار قبل هم، قبل از شروع کار، چیزیهایی را به من گفت که بعد از پایان کار همان حرفها را در موسسه پهن کرد، حالا هم قرار بود بعد از پایان کار بگوید من با ساختار قبلی شکل گرفته ام و قابل تغییر نیستم و از طرفی بگوید که من با این نیرو کمتر کار می کنم، او معیارهای مورد نظر مرا ندارد، پیام دوم حرفش این بود که اساساً قرار نیست اتفاقی بیفتد، من هر کاری که می کردم، در نهایت نادیده گرفته می شد، من آدم بد قصه شده بودم،

بازهم کنار آمدم‼‼‼‼‼، و قرار شد اول هفته، آن کار شروع شود، شنبه که وارد دفتر شدم، یک نفر نیرویی هم که قرار بود با من بیاید، در دفتر موسسه حضور نداشت، تعجب کردم، فهمیدم که شروع آن کار یک هفته به تعویق افتاده ولی من که سرپرست کار بودم، اصلاً خبر نداشتم، اما کمک حسابرسی که قرار بود همراه من بیاید، زودتر مطلع شده بود‼‼!. جالب اینجا که آقای سرپرست ارشد با من صحبت می کرد ولی اصلن از کنسل شدن کار حرفی نمیزد،

سعی کردم با مدیران موسسه از رفتار نامناسب و غیرمنصفانه ای که با من می شود، حرف بزنم اما کسی به حرفهایم گوش نمی داد، همه فقط ناراحت می شدند ولی هر کدام به نوعی مقصر بودند، من تنها مانده بودم و در یک جدال نا برابر، ضربات متعدد، داشت مرا از پا در می آورد، من اسیر بی اعتمادی همه مدیران و بی تفاوتی یکی از آنها شدم، این شد که از آن موسسه استعفا دادم، آن موسسه جای ماندن نبود، البته عمر آن موسسه هم به دنیا نبود و  چند ماه بعد از رفتن من منحل شد، روحش شاد و یادش گرامی باد،

 ایمان چگونیان -  17 بهمن ماه 1395

 

/ 0 نظر / 74 بازدید