ایمان چگونیان

ایمان چگونیان

یادش بخیر...
نویسنده : ایمان چگونیان - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
 

یادش بخیر...

یاد بیست سال پیش افتادم. اون روزائی که داشتم اولین پله های ترقی را طی می کردم! تازه شش سال را پر کرده بودم، مدرسمون یه مدرسه ای بود که هنوز آسفالت به خودش ندیده بود، وقته بچه ها بدو بدو می کردند آنقدر خاک بلند میشد که... ، دو هفته اول معلم نداشتیم! صبح ناظم مدرسه میومد و می گفت یه نقاشی بکشین تا بیام نمره بدم ولی تا فردا که دوباره همون جمله را بگه ، پیداش نمی شد. دفتر نقاشی 40 برگ بچه ها حداکثر 20 صفحه داشت چون مابقی صفحات را موشک درست کرده بودند!

خوراکی بچه ها توی زنگ تفریح نون وپنیر بود، هنوز این کیک و کلوچه های رنگ و وارنگ پیدا نشده بود. نهایتش یه مدل کیک بود که دونه ای پنج تومن می خریدیم نه پلاستیک داشت نه آرم، نه مارک تجاری، مثل بچه های همون دوره، مثل زندگی های همون دوره.

بازیمون دنبال هم دویدن بود یه کم بزرگتر که شدیم فوتبال هم بهش اضافه شد، دوتا دمپائی ویه توپ سه پوسه. یادتون هست؟ دوسه تا توپ را پاره می کردیم و می کشیدیم روی یه توپ دیگه ، می شد یه توپ سه پوسه. اون موقع توپ قانونی داشتن آرزوی اغلب پسر بچه ها بود.

بعدش تابستون شروع می شد... امتحان آخری را که می دادیم کتاب و دفتر را برای سه ماه می انداختیم یه کناری. یادش بخیر، جام جهانی 94،آدامس بادکنکی، عکس بازی... یکی می گفت یه مارادونا میذارم با ده تا عکس... ای بابا این ماردانا هم که دوپینگی شد تو زرد از آب دراومد. راستی یادم رفت، عید نوروز و پیک. دفترچه هائی که همون چهار روز قبل از تعطیلات نگاهشون می کردیم، بعدش وقتی شب سیزده بدر می رسید یادمون میومد که اینا را باید حل می کردیم!

یاد سند باد، پینوکیو، چوبین، پسر متفکر، دهکده حیوانات بخیر... هاچ که مادرش را پیدا کرد، چوبین هم به سیارش برگشت...

بازیهای آتاری که وقتی طرح و نقششون را میذاری پهلوی بازیهای حالا اولش خندت می گیره ولی بعدش یه چیز به فکر آدم میاد:

چقدر همه چیز ساده وبی آلایش بود، مردم، زندگی، بازی، درس... فقط میشه گفت: یادش بخیر... .

ایمان چگونیان       

6 بهمن ماه 1388