ایمان چگونیان

ایمان چگونیان

لیلی و مجنون قرن بیست ویکم
نویسنده : ایمان چگونیان - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
 

لیلی و مجنون قرن بیست ویکم

همه ما از عشقای اساطیری خیلی شنیدیم. عشق لیلی و مجنون، شیرین وفرهاد و... . قدما اعتقاد داشتن عشقی جاودان میشه که به وصال منجر نشه. در واقع توی ادبیات کهن که بگردیم، متوجه میشیم که یه عشقی شکل  می گرفته و برای جاودانه شدن این عشق، مجموعه ای از موانع دنبال هم قرار می گرفتن تا نهایتا عاشق ومعشوق در فراغ هم بمیرن!

اما توی رزوگار ما همه چیز عوض شده. زندگی اونقدر سخت وپیچیده شده که یا کسی عاشق نمیشه یا اگر شد به احتمال زیاد به وصال و ازدواج منجر میشه که اونجوری هم بعد از یه مدتی زیر بار تورم و مشکلات و خرج آب و برق وتلفن و اجاره خونه و مدرسه بچه وهزار کوفت و زهر مار دیگه، عشق یادش میره.

توی دانشگاه یه پسری متوجه میشه که یه دختری عقلش پارسنگ بر میداره و احتمال میده توی این روزگار هر کی هرکی، عاشقش شده! . کم کم آقا پسر هم حس میکنه که وقتی اون دختر خانوم را میبینه، شصت پاش میزنه یا چشماش سیاهی میره، یعنی اینکه آره دیگه، داره میفته توی جاده عشق وعاشقی. دفعه بعد وقتی دختر خانوم چراغ سبز نشون میده، آقا پسر هم چراغ زرد نشون میده! ، و اینجاست که شاعر میگه یواش یواش تو قلبم خونه کردی، یواش یواش منو دیوونه کردی!!! .

آروم آروم فکرای قرن بیست و یکمی توی سر طرفین رژه میرن. نکنه پسره معتاد باشه، نکنه پسره کارش اغفال کردن دخترا باشه، نکنه هیز باشه، نکنه دختره لاابالی باشه، نکنه هزار تا دیگه مثله من داشته باشه!. اینجا دیگه باید فاتحه عشق را خوند ولی امکان داره کار به اینجا ختم نشه و به این نتیجه برسند که زندگی بدون همدیگه را نمی تونن تحمل کنن، توی این حالت باید فاتحه پنجاه درصد عقل را خوند. کار بالا می گیره و خواستگاری ولشکر کشی و ماجراهای دیگه پیش میاد. آقا پسر دانشجوی قصه ما، به احتمال زیاد هم کار نداره، هم ماشین هم خونه: چون اگه داشت به جای ازدواج در دوران دانشجویی کارای دیگه می کرد : به هر حال ازدواج     نمی کرد. البته قصد توهین به کسایی که توی دوران دانشجویی ازدواج نکردن،  ندارم.

توی مراسم خواستگاری، پدر زن آینده اون سئوالایی که هممون یه کپی از اونا را داریم میپرسه: شغل، خونه، ماشین، و آقا داماد آینده هم میپرسه با اینا چیکارکنم، جمله بسازم!؟. در این مرحله هم دو تا راهکار وجود داره، یا غزل خداحافظی عشق را خوند یا فاتحه پنجاه درصد دیگه عقل را خوند. پسر دانشجوی محترم داستان، اگه یکی دو بار به املاکی سر کوچشون سر زده باشه یا دو تا مصاحبه  برای کار گذرونده باشه، سرش را پایین میندازه و بلند میشه میره ولی اگه هیچکدوم اینکارا را نکرده باشه، هنوز داغه ونمیفهمه وخام حرفای توی تلویزیون میشه که میگن زندگی مادیات نیس، توقعات را باید کم کرد و روی حرفش می ایسته که ما عاشق هم هستیم و از این حرفایی که توی فیلم هندی میشنویم، میزنه و پدر زن هم چون کسادی شوهره، قبول میکنه و ازدواج صورت می گیره و در نهایت فاتحه عقل که خونده میشه هیچ، زیر بار اجاره خونه و خرج عقد و عروسی و مهریه و لباس و خورد وخوراک و قسط وام، آقا بجای خانم زایمان میکنن و عشق هم پایانی بهتر از عقل پیدا نمی کنه.

ایمان چگونیان

6دی ماه 1388