ایمان چگونیان

ایمان چگونیان

حرف دل
نویسنده : ایمان چگونیان - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
 
نویسنده: ایمان چگونیان - سه‌شنبه ۱۶ خرداد ،۱۳٩۱

قلب خاکستری

آری...

 چرخ روزگار بی وقفه می چرخدوآدمهای زیادی در بین پره هایش خرد می شوندواین مرگ تدریجی چه بی صدا و مرموز رخ می دهد.درزیر این گنبد نیلی،بوقلمون صفتان بهتر زندگی میکنند و راحت تر هم می میرند.بی آلایش زیستن وصادقانه گفتن ودر راه راست طی طریق کردن برای عروس دنیا پشیزی نمی ارزد ،ولی چه بهای سنگینی می پردازد آنکسی که این شیوه ی زندگی را برگزیده است.زندگی بدون عشق مفهومی نمی یابد،بزرگترین سرمایه هر انسانی دوست داشتن است اما افسوس که این روزها جای این کالای گرانبها در انباری خانه ها و در کنار اثاثیه مستعمل می باشد؛هر روز مهمان های نا خوانده از راه می رسند و درب قلبت را می کوبند و تو در حالیکه در گوشه ی خانه ی دلت بیتوته کرده ای به آنها روی خوش نشان نمی دهی و درب را به رویشان نمی گشائی؛اما روزی از روزهای خدا که از همان صبح که چشمانت را به جهان گشوده ای زیباتر به نظر می رسد وخورشیدش طلائی تر از قبل و آسمانش صاف تر ،فرا میرسد.مهمانی با چمدانی از خاطرات در حالیکه غبار راه بر روی صورتش نشسته وچشمانش به اندازه ی تمام تنهائیت وسعت دارد از راه میرسد،آرام تر از سایرین درب را می زند و تو بدون هیچ تردیدی خانه ی دلت را مأمن او میسازی.دیری نمی پاید که درمی یابی مهمان ناخوانده،جزئی از وجودت شده و دیوارهای خانه ی دلت را با عکس ها و خاطرات خود،زینت داده است.چشم که می گشائی او را مالک قلبت می یابی،لیکن چون برای دادگاه عشق هیچ قانونی محترم تر از وفاداری نیست ممکن است آن روز سیاه برسد؛آسمان می غرد و ابرها هم می گریند و تو در حالیکه در زیر باران مصیبت خیس شده ای وکسی نیست که چتری روی سرت بگیرد،مالک قلبت را گم می کنی وقفلی به دلت می زنی تا عکسها وخاطرات اوخاک بگیرند و عنکبوتان بر آنها تار بریسند والبته دیگر نتوانی کسی را به آنجا راه بدهی.دلت می پوسد ودیوارهایش فرو می ریزد و از بین می رود ودر نهایت آن رهگذر به ظاهر مهربان را می بینی که دلهای زیادی را ویران کرده و کارش پایانی ندارد.........

 


 


 

 

نویسنده: ایمان چگونیان - جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱

حرف دل

نویسنده: ایمان چگونیان

پیاده شد و درب مینی بوس را بست

نزدیک صبح بود

از شیفت شب کارخانه بر می گشت

یقه کاپشنش را بالا کشید

سوز سرد زمستانی از بین دکمه های کاپشن تا مغز استخوانش نفوذ می کرد

به سرعت قدم بر می داشت

جاده که تمام می شد، چراغهای آبادی دبده می شد

نزدیک خانه اش رسید

پاهایش سست شد، ایستاد...

سرش پر بود از سوال، ترس، ناامیدی، درد...

به آسمان نگاه کرد و به ستاره ها

گفت خدایا هیچکس را شرمنده زن و بچه نکن

آرام وارد خانه شد، همه خواب بودند به غیر از زنش که داشت نماز می خواند

داشت توی نماز گریه می کرد

دلش لرزید

نماز که تمام شد گفت بچه حالش خیلی بدتر شده، باید زودتر عملش کرد...

جواب داد فردا جواب درخواست وام میاد

چند روز بعد...

اعلامیه اسامی تعدیل نیروی کارخانه...

گفت خدایا شکرت، دیگه لازم نیست این همه راه بیام تا کارخونه

ایمان چگونیان