ایمان چگونیان

ایمان چگونیان

داستان سهراب - برنده جایزه سوم جشنواره طنز اصفهان - اردیبهشت 1396
نویسنده : ایمان چگونیان - ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩٦
 

سهراب

نویسنده: ایمان چگونیان

او در خانواده ای غیر مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش او را آقا سهراب و مادرش سهراب خیر ندیده نام نهادند. او از محضر اساتیدی همچون معلم دبستانشان، دبیر راهنماییشان و دبیر دبیرستانشان بهره مند شد. از تألیفات ایشان میتوان به آثاری همچون یادگاری های سهراب فی مقامات الجسر خواجو و شرح حال شیخ سهراب علی الاشجار بارک نازوان اشاره کرد. توضیح اینکه " بارک نازوان" معرب پارک ناژوان است.

سهراب در سنه هزار و سیصد و جنگ ایران و عراق به دنیا آمد. همان سالهایی که قرار شد خیلی ها به دنیا بیایند. جنگ که تمام شد، مسیر موفقیت سهراب هموار گشته بود. روز نخست،  به جای مدرسه، خرابه ای خاکی دید که در هاله ای از گرد و خاک، کیفها و کفشها در حال پرواز بودند. عقب عقب آمد و گفت که مدرسه نمیرود. مع الاسف یکی مرگ و یکی مدرسه  بود که آن روزها گریز  ناپذیر می نمود. باید میرفت. دو هفته اول، معلم نداشتند. آن سالها ناظم ها و مدیرهای مدرسه، آچار فرانسه بودند. لیکن در حدود و صقور معلم نقاشی و ادبیات. اول صبح، ناظم می گفت نقاشی بکشند تا بیاید و نمره بدهد. فردا دوباره همین اتفاق می افتاد. به نظر این طفل سرشار از شور یادگیری، در آن مدرسه همه چیز الویت داشت به غیر از آموختن. کلاس اول با بابا آب و نان داد و سارا انار دارد و آش غذای لذیذیست و در مجموع با محتویات دفترچه ارزاق آن زمان،گذشت.

کلاس دوم نیز  با حسنک کجایی و چوپان دروغگو و کلاس سوم و چهارم هم به همین منوال. از قول سهراب نقل شده که من از حسنک بی خیالی را یاد گرفتم و از چوپان دروغگو، تمسخر کردن مردم را. نخستین جلوه های نبوغ سهراب از سال پنجم و با درس  وزین جبار باغچه بان آشکار شد. جبار باغچه بان درسی، با کلمات و ترکیبات تازه فراوان و انبوهی از جملات بود که برای طفل نا بالغ  آن زمان ثقیل می نمود و در صفحات متعدد تدوین شده بود. معلم به رسم آن ایام، مشق شب داده بود و باید یک دور از روی آن درس نوشته می شد. متأسفانه  گونه ای ویروس مهلک میان بچه های آن زمان  شیوع غریبی داشت. چند خط از متن را رها میکردند و نمی نوشتند. سهراب حساب این خطهای ننوشته از دستش در رفته بود. آن همه مطلب در نتیجه ی خود سانسوری، به یک صفحه و نیم تقلیل یافته بود. معلم هم اگر هر چیز هم بود متوجه میشد که بخش هایی از متن نوشته نشده است، متوجه هم شد. سهراب در این خصوص تجربه موفقی نداشت، اما راه موفقیت را از همان جا یافت و دیگر هیچگاه از آن منحرف نشد. وی فهمید که میتوان از خیلی چیزها صرف نظر کرد حتی اگر به خاطر آنها سرزنش شوی. او چند سال بعد به همکارش گفته بود که اطاعت از معلم هایی که از همکلاسیهایش سیگار میگرفتند و خودشان می کشیدند خیلی سخت تر از کتک های پدرش  به خاطر مشق ننوشتن بود. ایدئولوژی نوین سهراب، باعث شد که دوره ابتدایی را هفت ساله به پایان برساند و با امید ریش سفیدی در دوران راهنمایی، به خواب شیرین برود. لیکن سرنوشت متفاوت بود، چرا که کلاس اول راهنمایی مملو از آدمهایی بود که نه تنها دوران ابتدایی را با بیش از هفت سال گذرانده بودند، بلکه در کارشان صاحب سبک بوده و کلاس اول راهنمایی قلمرو آنها شده بود.

دوران راهنمایی، عرصه ی شکوفایی سهراب بود. او اندک اندک خویش را  میان بزرگان کلاس جا کرد و بعد از مدتی تبدیل به مرکز ثقل آنها شد. خدمات ویژه ای به انجمن الواتین مقیم مرکز در مقطع راهنمایی منطقه بوق آموزش و پرورش اصفهان نمود. از خدمات شایان ذکر  او می توان به تهیه دخانیات ارزان قیمت برای دانش آموزان نیازمند، برخورد انقلابی با دبیر ریاضی، سرکوب بچه زرنگای مدرسه راهنمایی مجاور، منقش کردن درب کلاس به الفاظ نامناسب در خصوص مدیر مدرسه، تهیه مقادیر قابل توجهی نان داغ برای کلاس ریاضی و هدفمندسازی تقلب اشاره کرد. سهراب از بزرگان مدرسه راهنمایی بوق بود و زمان وداع با دوران راهنمایی که با مساعدت همه پرسنل مدرسه حاصل شد، جشن گلریزانی برگزار گردید. نقل شده که سهراب با دلی شکسته، مدرسه را ترک گفت. در واپسین صحبت هایی که با دوستانش داشت، عنوان کرد که دبیران، اوراق امتحانی او را عادلانه تصحیح نکرده و حق او نبوده که به این شکل از مدرسه کنار گذاشته شود. بعدها معلوم شد که او خواسته اوراق امتحانیش را دوباره بررسی کنند. او اعتقاد داشته که به هیچ وجه چیزی در اوراق ننوشته که بتواند نمره قبولی اخذ کند.

سهراب با کوله باری از تجربه و قلبی آکنده از بی مهری مسئولین، دوران دبیرستان را آغاز نمود. کارشناسان، دبیرستان را نقطه عطف زندگی سهراب دانسته اند. او دبیرستان را با قدرت شروع کرد و با ارتباطاتی که ایجاد نمود، به مرکز پخش حشیش و گراس تبدیل شد. او در مواردی با برخورد نامناسب مدیران دبیرستان مواجه شد، لیکن لحظه ای دست از تلاش نکشید. برخی محققین، سهراب را مبدع شیوه جدید بسته بندی مواد نامیده اند. او اعتقاد داشت که باید محصول خوب با بسته بندی های زیبا در اختیار مصرف کنندگان قرار بگیرد. او ارتقاء خود در مقاطع مختلف زندگی و رشد روز افزونش را مرهون دعای خیر مشتریان و رضایت آنها دانسته است. مشتریان می گویند او محصولاتش را از بهترین تولید کنندگان تهیه می کرده که این امر هنوز به اثبات نرسیده است. البته مدارکی برای رد این ادعاها نیز یافت نشده است.

بالاخره بی مهری اولیاء مشتریان و مدیران مدرسه، بار دیگر او را آزرد و اینبار او با تغییر مسیری ناگهانی، کسب مقامات علمی را کنار گذاشته و خویش را وقف اهداف عالیش نمود. او قصد داشت تا مواد همه معتادین اصفهان را شخصاً تأمین کند. حتی نقل شده که در اهداف آتی خود، راه اندازی سامانه جامع تهیه و توزیع مواد مخدر را قرار داد. او میخواست مردم با اخذ یک کلمه کاربری، مواد مطلوب خود را انتخاب و با پرداخت الکترونیکی، در آدرس اعلام شده، آن را دریافت و با فراغ بال مصرف کنند. او از انتظار کشیدن مشتریان در پارکها و اماکن عمومی آزرده شده بود و شأن یک معتاد ایرانی را بیشتر از اینها میدانست. تحلیل اقتصادی او از این سامانه، شفاف سازی فروش مواد مخدر، پرداخت مالیات و عوارض بر ارزش افزوده در موعدهای تعیین شده و ارائه معاملات فصلی در زمان مناسب بوده است.

دوران مردساز  خدمت زیر پرچم  سهراب فرا رسید. گروهی، دوران مقدس سربازی را محل شکل گیری افکار جدید سهراب دانسته اند. در حقیقت این عقیده ی غالب نئوسهرابیزمهاست. او با توجه به تجارب فراگیر خویش و جهان بینی که داشت، توانست به عنوان نخستین نگهبان پروژه حمام پادگان انتخاب شود. او همچنین پادگان را از حیث دخانیات و مواد مخدر تخدیری، استنشاقی و تزریقی بی نیاز ساخت. او نمی توانست بار سنگین فقر سربازان را تحمل کند. لذا برای تأمین رفاه آنها، دربهای آلومینیومی حمام را شبانه به قیمت مناسبی به فروش رساند. او مبالغ حاصل از این معامله خداپسندانه را در جهت رفاه سربازان به کار گرفت. نقل است که وی انگیزه خود از این اقدام را ادای دین خود به جامعه عنوان کرده بود. در واقع وی میخواسته به نوبه ی خود سهمی در سرقت های گسترده جامعه داشته باشد. متأسفانه گروهی سخن چین، وی را به قیمت پایین فروختند و او از نگهبانی پروژه عزل شد. بر حسب دستور امیر پادگان، وی به عنوان دژبان،  به کار گمارده شد تا تحت نظر باشد. وی  باز هم، دست از مجاهدت نکشید و موتور ایژ دژبانی را اینبار در روز روشن به فروش رساند. او با این اقدام، شهرت منطقه ای یافت و برای خرید و فروش مواد نیز درخواست ها به سمتش سرازیر شد. عظمت نام سهراب، امیر پادگان  را به مکاتبات فراوان واداشت و  وی برای کاهش هزینه های نظامی کشور، زودتر از هنگام، کارت پایان خدمت خود را دریافت نمود. او با گاو صندوقی از تجربه، به اصفهان باز گشت و با انرژی مضاعف به گسترش فعالیت های انسان دوستانه ی خود ادامه داد.

پارک رجایی، نخستین مکانی  بود که برای کسب روزی حلال انتخاب کرد. در همان روزهای نخست، دریافت که دست در این کار کثرت یافته و سوداگران مرگ، با  دستمایه قرارداد جان و مال مردم، خاصه قشر آسیب پذیر جامعه، به سودهای فراوان دست پیدا کرده اند. قلب پر مهرش آزرده شد و لذا با ارائه بهترین محصول آشپزخانه های اصفهان، بهترین تریاک ها، بهترین شیشه ها، بهترین حشیش ها، بهترین شیره ها، بهترین هرویین ها، بهترین کراک ها، کلکسیونی از بهترین مواد را برای معتادین نجیب اصفهان فراهم کرد. مورخین او را رنسانس توزیع مواد مخدر اصفهان نامیده اند. او سبد محصولی از متنوع ترین مواد سنتی و صنعتی را آماده نموده و با ارائه طرح های تشویقی، باعث ارتقاء مصرف مواد مخدر در شهر شد.  بسته های تشویقی او شامل بسته پیشنهاد ساقی برای ولنتاین، دو بست مصرف ویژه روز تولد، بسته ویژه چهاردهم فروردین، بسته سفارشی سفر و بسته جایزه فردای ازدواج، تحولی در صنعت آشپزخانه ای اصفهان بود. او کارت الکترونیک مخدر را به شهرداری اصفهان، به عنوان بخشی از طرح جامع دولت الکترونیک پیشنهاد داد که البته به دلایل نامعلومی مورد پذیرش قرار نگرفت.

سهراب، همیشه از وسائل نقلیه عمومی برای تردد در سطح شهر استفاده می کرد. وی از کثرت خودرو های تک سرنشین و تعدد خودروهای نا ایمن که ابداً پراید نبودند و حجم ترافیک که در پی بی فرهنگی مردم شهرهای دیگر، به غیر از اصفهانی های بافرهنگ ایجاد می شد، منزجر بود. از رنج کشیدن مردم زجر میکشید. نقل شده که در پی تحقق بخشی از مسئولیت اجتماعی خویش با راننده اتوبوسی که با مسافران برخورد توهین آمیز میکرده، متوجه شده که وی از مواد صنعتی نامرغوب استفاده نموده است. سهراب با تعصبی مثال زدنی، راننده را درمان نمود. از آن زمان به بعد، راننده تغییر رفتار داده و با شادابی به خدمت رسانی پرداخت. لبخند رضایت مشتریان، تنها چیزی بود که شوق زندگی را در این انسان وارسته شعله ور می ساخت.

اما داستانی که متواتر است و از افراد مختلف نقل شده، همان ماجرای اصفهان زیباست. در یک عصر زمستانی، سهراب از زمین های خاکی سی و سه پل عبور می کند. مشاهدات آن روز سهراب، سیلی محکمی بود که غفلت از مردم شهرش به او می زند. محققین نوشته اند که سهراب از شدت تأسف، گریست. وی جمعی از جوان ها را مشاهده کرد که زیر پل، در غفلت جوانی با مصرف مواد نامرغوب، خود را به کام مرگ انداخته بودند. سهراب به یکی از مشتریان خود گفت که در آن لحظه احساس میکردم غرور و تکبر، مرا از این مردم دور کرده و از مصرف کنندگان زیر پل ها غافل شده ام. آنقدر در خودم غرق شده بودم که فراموشم شده بود زاینده رود سالهاست به جاده خاکی تبدیل شده و جوان های مستعدی هستند که به کمک من نیازمندند. وی گفته روزی آنقدر پس انداز خواهم کرد که بتوانم کل زاینده رود را چمن بکارم و مردم برای مصرف بهترین مواد، بهترین چرت بعد از مصرف و تجربه بهترین نشئگی در امتداد جاده زاینده رود بنشینند و مشکلات خانوادگی نداشته باشند. بالکن و اتاق جای مصرف مواد نیست. او برای کرامت انسانی معتادین، ارزش قائل میشده و جایگاه معتاد را سرویس بهداشتی نمیدانسته است. هر چند زمان دسترسی به این آرزوی دیرینه ی وی به 40 سال بعد میرسیده، لیکن دلخوشی او این بود که مردم برای رسیدن به جاده زاینده رود، نیاز به مترو سریع السیر دارند و  مترو تا 40 سال آتی به میدان انقلاب نخواهد رسید. تا آن زمان کف زاینده رود را چمن کاری کرده و چهارباغ و میدان کهنه هم چیزی برای شخم زدن نخواهند داشت و اصفهان از لوث جویندگان دفینه پاک گشته است. آن زمان چهارباغ، مأمن کل معتادین اصفهان و گردشگران خارجی خواهد بود و می توان از جاذبه های توریستی جدید اصفهان برای جذب گردشگران معتاد خارجی استفاده نمود. در این صورت، جایگزینی برای پل خواجو و سی وسه پل و صنعت گز و پولکی اصفهان خواهیم داشت. او اعتقاد داشت که تا آن زمان، پل های تاریخی اصفهان فرو ریخته اند و تک تک آجرهای آنها را به قیمت هر کدام 50 سنت فروخته اند. دانش عمیق او باعث شده بود که او نرخ مزبور را با لحاظ نمودن آثار تورمی در نظر گیرد.

سهراب نسبت به برخورد نامناسب مسئولین صدا و سیما، عدم اختصاص پخش تلویزیونی به توزیع کنندگان مواد مخدر، عدم وجود صنف تشکل یافته و عدم وجود بیمه عمر و تکمیلی برای تأمین کنندگان مواد مخدر، انتقاد شدید داشت. وی اولین شعبه رسمی خود را در پایانه کاوه احداث نمود و به عنوان یک کارآفرین پیشتاز، بیش  از 50 نفر از جوانان این مرز و بوم را به کار گمارد. حقوق مکفی و تسهیلات ارزان قیمت در اختیار آنها قرار داد لیکن همیشه از عدم وجود بیمه برای توزیع کنندگان مواد صنعتی و سنتی رنجیده خاطر بود.  همچنین برای دختران و زنان بی خانمان که برای کار به اصفهان آمده و در پایانه کاوه در جستجوی کار بودند، مسکن، امنیت و دو وعده غذای گرم فراهم نمود و از خدمات ایشان بهره ها جست.

کارشکنی های متعدد پلیس، نتوانست خللی در کار او ایجاد کند و او با قدرت، اهداف متعالی خود را جامه عمل پوشاند. او یار و یاور رانندگان بود و هیچگاه از اصول خود در ارائه بهترین متریال به مشتریان که با جان مردم در ارتباطند، عدول نکرد. محققین او را  پس از شکل گیری اولین شعبه رسمیش، آمال السقایا یا آرزوی ساقیان نامیده اند. او اسطوره پخش کنندگان خورده پا شد.

در سنه هزار و سیصد و بعد از جنگ، توسط پلیس دستگیر و به زندان انداخته شد. تحقیقات نشان می دهد وی در اثر سخن چینی برخی از فروشندگان رقیب و حسودان به بند کشیده شد. اما آنچه مسلم است نمی توان کوه را به بند کشید. او در بند و در اندک زمان، همگان را تحت تأثیر خود قرار داد و نقل شده که اثرات وی در زندان بسیار فراگیرتر از حضور او در بین مردم بوده است. سهراب شناسان، زندان دستگرد را دومین نقطه عطف زندگی او دانسته اند. وی در آنجا به این نتیجه رسید که طبقه آسیب پذیر و زحمت کش جامعه توانایی دسترسی به مواد مخدر گران قیمت را ندارند و با فقر دست و پنجه نرم می کنند لذا پک کوچک یا بسته حمایتی فقرا را در همان جا طراحی نمود. او با اینکار، شکاف طبقاتی را به درز طبقاتی تبدیل نمود. نظریه پردازان او را پدر اقتصاد اعتیاد محور نیز نامیده اند.

پس از این خدمات و بعضی مساعدت های دیگر، سهراب در سنه هزار و سیصد و چند ماه بعد، در میان استقبال با شکوه زندانیان، به آغوش جامعه بازگشت. نوشته اند که او دروان زندان را دوران خودسازی و حیات دوباره نامیده است.  

بر خلاف آنچه از متن بالا تصور میشود، سهراب هنوز در قید حیا ت است. سهراب در این ایام، دهه چهارم زندگی پر برکت خود را سپری می کند و فعالیت های پر تنش را کنار گذاشته و به مدیریت شعب خویش می پردازد. روحیه تلاشگر این اسوه ی وطن پرستی او را از گردونه بازار مواد دور نساخته است. امثال سهراب فراموش شدنی نیستند. آنها شمع مجالس و مهمانی ها هستند. آنها در زمانی که ما در خانه خود آسوده خفته ایم، در گرمای تابستان و سرمای زمستان، ما یحتاج مردم را در بدترین شرایط محیطی، بدترین شرایط آب و هوایی و بدترین شرایط اقتصادی فراهم می کنند. هر چند این روزها کمتر با این معضل دست به گریبانند ولی باید بپذیریم که آنها امنیت شغلی هم ندارند. آنها با تمام سطوح جامعه، خاصه طبقه آسیب پذیر در خرابه ها و ویرانه ها و حواشی شهر، روزگار می گذرانند. آنها به گردن همه ما حق دارند.

 آنچه خواندید به منظور پرداختن به لایه ای پنهان جامعه و اقلیت معتادین عزیز و ساقیان ریز و درشت بود که از دید همگان دور مانده اند و در حق آنها اجحاف شده. لطفاً بیایید قدرشان را بدانیم و خدمات دلسوزانه ی آنها را ارج نهیم.

نویسنده: ایمان چگونیان

برنده جایزه سوم جشنواره داستان طنز اصفهان - اردیبهشت 1396

 


 
 
← صفحه بعد